تبليغاتX
قـ ـ ــدم بـ ــ ـه قـ ـ ــدم

قـ ـ ــدم بـ ــ ـه قـ ـ ــدم

به دوقدم خوش آمدید

تغییر وبلاگ

با سلامممممممممممممممممممممممم دوستان

وبلاگ من تغییر کرد لطفا به این ادرس بیاید وخودتون

خودتون رو لینیک کنید بدون که من بفهمم ههههههههه

 از تو لینیک این وبلاگ میتونید اونو انتخاب کنید اسمش

هست سوز یادتون نره ها

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 13:20  توسط پویا  | 

رویـ ـ ــای مـ ـ ــن !

                        تو آنجابا آواز ماه به آسمان می رسی خالی از رویای من

         و من  اینجا کنار شب و تنهایی و ستاره. چه بی اندازه دلم گرفته پر از رویای تو

 امروز و دیروز کهکشان دل را آذین بستم با کلبه ای از گل های سرخ  به طراوت نسیم بهار.

                                      پر ازیاقوت. وسیع و ارغوانی رنگ

     جشنی به پا کردم از این سوی مهر تا آن سوی آفتاب.شاید مهمان چشمان خسته ام شوی

          لحظه ها سپری شد. ستاره هایم به سوگ نشستند. مهتاب رو به خاموشی رفت.

                     تو هم رفتی بی آنکه بیایی و مرا در اندوه بی پایان خود جا نهادی.

                      باز من ماندم و شب و تنهایی و ستاره های به سوگ نشسته

                                                     رویای من!

 مرا به سر زمین چشمان بی نگاهت می خوانی تا تنها میهمان نا خوانده ات باشم و تو را معنا دهم؟

        تا نگاه بی فروغم را طنین بی صدایم  را و دستان سرشار از مهرم را هدیه سازم برایت؟

                                          من معنای تو باشم و تو معنای من؟

                                                      رویای من!

              می خواهم زندگی باشم برایت و زندگی باشی برایم. زندگی رو به شفق زیباست

                                         آنگاه من تو هستم و تو من.

                                 آنگاه طلوع کهکشان من غروب توست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 13:43  توسط پویا  | 

مـ ـ ــسـ ـ ـافـ ـ ـر زمـ ـ ـان

سراغت را از پائیز گرفتم آدرس تو را در زمستان به من داد مهر و آبان و آذر را پشت سر گذاشتم تا تو با برف زمستانی بیای .. برف هم باریدن گرفت و تو نیامدی زمستان گفت : هوا که گرم شد تو هم می آیی ... زمستان را صبوری کردم تا زمین جوانه زد و بهار سبز شد ولی این بهار آنقدرها که زمستان می گفت گرم نیست ... سی و سه روز را پشت سر گذاشتم تا تو را ببینم به گرمای تابستان که رسیدم خبر آوردند که تو گرما زده شده ای و به سمت خزان راهی گشته ای ..........!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 13:31  توسط پویا  | 

عشق من ...

در تمام مسیر طولانی که خود را همراه آن کرده بودم
تسلیم دوست داشتنهایم شدم و هزاران بار بغض خود را در گلوی خود حبس کردم
تو در دلم جوانه زدی و زیستی اما به خواست من ,و حال من به این زیستن خاتمه میدهم
دل گمراهم بوی عطر عشق تو را ناخواسته و ندانسته به سوی من آورد
فکر میکردم در پاییز هم می توان جوانه زد اما این بار ساقه های محبت در دل من خشک و سیاه شدند
قلب عاشقانه ام را چه بی رحمانه سوزاندی
لحظه های سبز و شیرین مرا چه ناعادلانه به سیاهی و تلخی کشاندی
همیشه بر آن بودم که از عشق زیبایم برای همگان بخونم
و فریاد برآرم که چگونه عاشق دوست داشتنت بودم
اما هرگز این خروش عشق را در دل من باور نداشتی
حالا دیگر شرمگین این دل خود شدم.... براستی چرا تورا ساختم ؟؟؟؟


 چرا تورا ساختم ؟
چرا ترانه های عاشقی را برای تو سرودم؟
حال دیگر عشق من خفته است, دستانم دیگر آغوش گرمت را طلب نمی کنند
وای بر من که چگونه در حسرت دوست داشتنت سوختم
وای بر من که چگونه شب و روزم را آلوده ی تو کردم
چه ناگاه بانگ نفسهایت را برایم خاموش کردی
چه ناگاه شیشه ی دلم را با غرورت شکستی
و چه  ناگاه  مرا در آتش عشق بی فروغت سوزاندی
رهایت کردم,رهایت کردم که دیگر در قفس قلبم اسیرو درمانده نباشی
عشق تو را برای خود یک خاطره ی جاویدانه ثبت خواهم کرد
یقین داشته باش که دیگر سرزمین تشنه ی دلم را با وجود تو سیراب نخواهم کرد
و گلهای زیبای باغچه ی عشقم را دیگر با نگاه تو آبیاری نخواهم کرد
تقدیر را اینگونه برایم رقم زدی می توانست زیباتر از این باشد
غنچه ایی در حال شکفتن باشد اما تو خواهان آن نبودی
دیگر نمی مانم,می روم ,میروم و آن کلبه عاشقی و آن غروب پاییزی را با تمام زیبائیهایش به تو می سپارم
پس رهایش نکن بگذار بپاس عشقی که به تو داشتم این خاطرات برای همیشه زنده بماند
هرگز شوق سفر را با من نداشتی ... و هرگز مرا همراهی نکردی
نمیدانم خانه عاشقی کجاست و به کدامین سو باید رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 13:18  توسط پویا  |